با من اين طوري شوخي نكن نازنين! اين شوخيات مرا به گريه مياندازد. نميخواهي تمامش كني؟ حتي اگر اعتراف كنم؟ اعتراف كنم كه خودم را فريب دادم و پف صورتت را گذاشتم به حساب حساسيتهاي بهار و تاولهاي روي پوست دستهايت را كه سر باز كرده بودند نديده گرفتم و سرفههاي خشك و تبدارت را نشنيدم و نخواستم چشمهايت را ببينم كه ميدانستم ورم كرده بودند و نخواستم از چرايي وجود آن كپسول اكسيژن در خانهات چيزي بدانم و نخواستم نگاهت كنم وقتي سرفههايت به خون نشست و روزبهروز لاغرتر شدنت را گذاشتم به حساب روزههايت و سرگيجههايت را گذاشتم پاي گيجي دنيا و گمشدنهاي هر چند ماه يكبارت را ناديده گرفتم تا به خودم دروغ گفته باشم كه رفتهاي سفر، كه بيمارستان ساسان جاي تو نيست، كه هنوز سرپايي، كه هنوز توي دفتر كاهيات خاطرات جنگ را مينويسي و هنوز لبخند مينشيند روي لبهايت وقتي از فتح خرمشهر ميگويي و دستمال آبيات چشمهايت را ميپوشاند وقتي از بچههاي تاولزده سردشتي حرف ميزني و...
من نخواستم باور كنم كه سرنوشت تو با آن بچههاي تاولزده كه نفسنفس ميزدند و كبود شده بودند، پيوند خورده است و دلم نخواست بدانم كه مرگ، تو را از آن سالهاي دور نشان كرده بود و هي به خودم گفتم كه چلههاي الرحمنم دردهاي تو را شفا ميدهند و هي به خودم گفتم مرگ گاهي وقتها عاشقها را فراموش ميكند و هي به خودم گفتم معجزه هميشه ممكن است حتي اگر محال باشد، مثل اثر نكردن خردل كه با خونت آميخته بود و هي به خودم گفتم بايد دروغهايم را باور كنم، كه شايد اگر دروغي را از ته دل باور كنم به حقيقت بپيوندد، كه شايد...
حالا بلند شو! با من اينطوري شوخي نكن نازنين! اين شوخيات مرا به گريه مياندازد! همه شوخيها كه بامزه نيستند! من اصلا خندهام نميگيرد كه تو آن همه نحيف و شكننده زير ملحفه سپيد دراز كشيدهاي، اصلا خندهدار نيست كه اينطور بينفس روي آن تخت خودت را به مردن زدهاي!