تبليغاتX
...هيچ كس
در ستایش شرم

 

گاهی فکر می کنم

بر میدان اصلی شهر شلاقت بزنم

تا مجلات عکس هر دومان را در صفحه اول چاپ کنند

و انها که نمی دانند، بدانند که معشوق من تویی....

-نزار قبانی -

 

که معشوقه ی تنهایی من تویی....

 

پ.ن.

 مردان شراب می خورند تا از محبوبه هاشان بگریزند

اما من می خورم تا ،

به سوی تو بگریزم....

 

واگویه..

1. بهنامی پیشاپیش تولدت مبارک !

2. زندگی عجیب بر وفق مراده، تا مهرماه اونقدر زندگیم دست خوش تغییر می شه که حتی خودمم نمی تونم تصور کنم.

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت0:56توسط هیچ کس |
پایان...

 

روزای عجیبیه، روزایی که مُرددم میوون موندن و رفتن....

این روزا پر است از درد و یه عالمه دلتنگی برای روزای  تلخ و شیرین از دست رفته ی فراموش نشده...

نگفتن و ننوشتن از ترس است و همین ترس بلایی است چند ساله که خواب کوتاه شبانه را پر می کند از کابووس های دردناک

 و فریاد های جگر خراش....

همه ی رفاقت های این یک دهه که گهگاه آتشی  افکنده  سوزنده تر از عشق...

·         احمد  غ. عزیز که اولین بود وآخرین...بهترین بابا لنگ دراز دنیا، خیابون های این شهر بوی مهربونی های مردی با چشمای سبز شیطونی رو می ده که برای من همه کس بود....با احترامی وصف ناشدنی دوستون دارم

·         نیما...تنها مردی که احمقانه مغلوب معصومیت دروغین چشماش شدم...بزرگترین دروغهای زندگیمو  ازش شنیدم.  پشیمونم قد همه ی  جوونیم.

·         بامداد ...سرد، سخت و مغرور. هنوزم باورم نمی شه...قدر همه ی زندگیم دوست دارم حتی اگه واسه ی تو مرده باشم. اینو خوب می دونم که از همون لحظه ی اولم هیچ حسی نداشتی

خسته ام ، از این همه راه و بی راه، خسته ام از این همه جملات مهمل عاشقانه، از این همه....

دل شکستم هیچی نمی خواد ، حتی یه عشق بزرگ افسانه ای.

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت2:15توسط هیچ کس |
 
 با من اين طوري شوخي نكن نازنين! اين شوخي‌ات مرا به گريه مي‌اندازد. نمي‌خواهي تمامش كني؟ حتي اگر اعتراف كنم؟ اعتراف كنم كه خودم را فريب دادم و پف صورتت را گذاشتم به حساب حساسيت‌هاي بهار و تاول‌هاي روي پوست دست‌هايت را كه سر باز كرده بودند نديده گرفتم و سرفه‌هاي خشك و تبدارت را نشنيدم و نخواستم چشم‌هايت را ببينم كه مي‌دانستم ورم كرده بودند و نخواستم از چرايي وجود آن كپسول اكسيژن در خانه‌ات چيزي بدانم و نخواستم نگاهت كنم وقتي سرفه‌هايت به خون نشست و روزبه‌روز لاغرتر شدنت را گذاشتم به حساب روزه‌هايت و سرگيجه‌هايت را گذاشتم پاي گيجي دنيا و گم‌شدن‌هاي هر چند ماه يكبارت را ناديده گرفتم تا به خودم دروغ گفته باشم كه رفته‌اي سفر، كه بيمارستان ساسان جاي تو نيست، كه هنوز سرپايي، كه هنوز توي دفتر كاهي‌ات خاطرات جنگ را مي‌نويسي و هنوز لبخند مي‌نشيند روي لب‌هايت وقتي از فتح خرمشهر مي‌گويي و دستمال آبي‌ات چشم‌هايت را مي‌پوشاند وقتي از بچه‌هاي تاول‌زده سردشتي حرف مي‌زني و...

من نخواستم باور كنم كه سرنوشت تو با آن بچه‌هاي تاول‌زده كه نفس‌نفس مي‌زدند و كبود شده بودند، پيوند خورده است و دلم نخواست بدانم كه مرگ، تو را از آن سال‌هاي دور نشان كرده بود و هي به خودم گفتم كه چله‌هاي الرحمنم دردهاي تو را شفا مي‌دهند و هي به خودم گفتم مرگ گاهي وقت‌ها عاشق‌ها را فراموش مي‌كند و هي به خودم گفتم معجزه هميشه ممكن است حتي اگر محال باشد، مثل اثر نكردن خردل كه با خونت آميخته بود و هي به خودم گفتم بايد دروغ‌هايم را باور كنم، كه شايد اگر دروغي را از ته دل باور كنم به حقيقت بپيوندد، كه شايد...

حالا بلند شو! با من اين‌طوري شوخي نكن نازنين! اين شوخي‌ات مرا به گريه مي‌اندازد! همه شوخي‌ها كه بامزه نيستند! من اصلا خنده‌ام نمي‌گيرد كه تو آن همه نحيف و شكننده زير ملحفه سپيد دراز كشيده‌اي، اصلا خنده‌دار نيست كه اين‌طور بي‌نفس روي آن تخت خودت را به مردن زده‌اي!

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت19:45توسط هیچ کس |
.....
 

+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت16:9توسط هیچ کس |