تبليغاتX
...هيچ كس
فعلا" اسم ندارد...*

 

شب پرستاره ی چشمی در آسمان خاطره ام طلوع

کرده است ; دور شو آفتاب  تاریک  روز!

دیگر نمی خواهم تو را ببینم ، دیگر نمی خواهم،

 نمی خواهم هیچ کس را بشناسم!

                                        _ احمد شاملو _

 

پ.ن.

1. آن روز فهمیدم که پوست تن ارزان تر است ، چون کم کم خودش خوب می شود، بهایش فقط درد است ، درد....*

2. سلام های امروزی ارزش خداحافظی را هم ندارد.

 

واگویه....

و بدان! آن خدایی که گنجینه های آسمانها و زمین به دست اوست، وقتی به تو اجازه دعا داده است، یعنی که اجابت را بر عهده گرفته است...

 

* احمد غلامی

+نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت19:45توسط هیچ کس |
آب کم جو. تشنگی آور به دست.*

 

مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده است

که به جستجوی فریادی گم شده  برخیزم....

                                       _ احمد شاملو _

 

پ.ن.

1. شمعی که اشک نریزد تمام نمی شود.

2. خدای مهربون من، لایق پرستیدنی.

 

واگویه...

1. پیمانی منو ببخش...به خاطر همه دردسرهای نیمه عاشقانه ام

2. آینده روشنه و امید بخش ، تنها ترسم از حال پر از تردیده.

3. سبک تر از یک رویای کودکانه ام .

 

* مولای روم

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت22:59توسط هیچ کس |
واژه ها در سكوت متولد مي شوند.
 

دردواره هايي هست كه روح خسته ام را ناشيانه به سرداب بي كسي مي كشانند ، نه ياوري است و نه تواني براي تقلا...

اميد هاي كوچك با تو بودن گهگاه بهانه اي مي شود براي فرياد هاي منقطع ، اما...آري اما زماني كه خودت هم خسته اي و سراسيمه به دنبال ماوايي..ماوايي براي خاموشي ابدي ! ديگر نه نيازي است به دردواره و نه...

خسته ام با اين تفاوت كه نه جملات عاشقانه سيرابم مي كند و نه آغوش پر تمناي يك راز...نگرانم از ناله هاي بي سرانجامي كه ناخواسته كوله هاي دوستي اتان را پر مي كند _ كه اين خيانتي است بس بزرگ_

 

پ.ن.

و آن روز ، و آن لحظه ، از خود گريختي  ، سر به بيابان يك

درخت نهادي ، به بالش يك وهم....

                                              _ سهراب _

واگويه...

1. روزاي عجيبي رو پشت سر گذاشتم، تجربه هايي تلخ و غير قابل انكار _ لعنت بر من با اين همه حماقت _

2. مريمي خسته فقط تو رو داره ...

+نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت17:22توسط هیچ کس |