تبليغاتX
...هيچ كس

...هيچ كس

....

دلم می خواد داد بزنم....دارم خفه می شم با این همه سکوت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 17:2  توسط هیچ کس  | 

....

پرویز رجبی هم رفت...

دلم قد همه زندگی براش تنگه

 

پ.ن.

دلم فقط سکوت می خواد همین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 8:15  توسط هیچ کس  | 

داغونم...وحشت ناک داغونم
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 11:19  توسط هیچ کس  | 

.........

فقط می دونم که باورش برای من خیلی سخته...

خوشحالم خدا جونننننی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 16:21  توسط هیچ کس  | 

....

امروز عجیب ترین روز زندگیم بود

من و مهدی...

من و مافوق...

من و یه عشق قدیمی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 14:56  توسط هیچ کس  | 

سکوت سکوت

دلم فریاد می خواد ...

چرا هیچکی درکم نمی کنه؟؟

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 19:19  توسط هیچ کس  | 

پرم از التهاب دانستن

یه جمله از امان... درید همه ی باورم را

زیستن  با/بی  بهانه؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 11:8  توسط هیچ کس  | 

همه ی خوشی های دنیا تو دستامه

بیشتر از یک ماهه که از شروع کلاسای دکتری می گذره

عشق قدیمیم پیشمه

تو یه مرکز تحقیقاتی مشغول کار و تحقیقم

درس می دم و تا می تونم کتاب می نویسم

تو کتاب بعدی اسمم میاد  کنار اسم بابالنگ دراز

و خیلی چیزای دیگه...

تنها چیزی که می دونم اینه که تا اوج خوشبختیم راه زیادی نمونده

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 20:0  توسط هیچ کس  | 

و اما خوش بختی...

همه چیز عالیه و بی نظیر درست مثل همیشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 12:15  توسط هیچ کس  | 

اینجا همه چیز عالیه و بی نظیر... به جزء من.

 

مریم، مریمی، سانتاماریا، جودی، میریام، استاد یا هر کس دیگه ای که باشم، فقط یه انسانم... یه انسان با توانایی هایی قابل تصور. یه انسان با همه ی نیازهای پوچ اما غیر قابل اغماض.

نقش بازی کردن برام سخته به خصوص وقتی که مجبورم بی صورتک نقش بازی کنم...

یه کم سخته، وقتی مجبورم با یه عالمه واژه عاشقانه که پرشون کردم از امید و انرژی جواب صدای تب دار و بی رمق بامداد و بدم، یه ابتکار خلقت با در نظر گرفتن تمام تضادهای بین ما...

شایدم سخت ترین کار دنیا این باشه که بشی همدم و همراز بابا لنگ درازت، نمی دونم کی هستی...اما مطمئنم دیدن اشکهای یه مرد، یه پدر به خصوص اگه بابا لنگ درازت باشه دیوونت می کنه...

اما شاید، فقط شاید، یکی از سخت ترینش شنیدن و تاب آوردن درد و دل شاگردات باشه، کسایی که براشون شدی یه بت، یه بت زنده "بی" یا " با" دل. یه کم دردناکه، که بفهمی یکی از بهترین شاگردات معتاده و ... یا اینکه شاگردت به خاطر تو و کلاست، تو مراسم سوم مادرش شرکت نکرده... اما شاید اوج فاجعه زمانیه که شاگردت تو چشمات نگاه کنه و بهت بگه که عاشقت شده.

کوله ام سنگینه از حرفهای نگفته، حرفهایی که می دونم تحمل کاغذی شدن رو ندارن.

 

پ.ن.

1. قدر مهربونیات بهم صبوری بده و یقیین.

2. فریاد سکوت سکوت.

 

واگویه

خدایا ممنونم به خاطر بودن امان و علی...می دونم که سنگ صبور یه دیوونه  مثل من که چیزی واسه از دست دادن نداره _ جزء خودش_ خیلی سخته

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 12:48  توسط هیچ کس  |