....
دلم قد همه زندگی براش تنگه
پ.ن.
دلم فقط سکوت می خواد همین
خوشحالم خدا جونننننی
من و مهدی...
من و مافوق...
من و یه عشق قدیمی...
چرا هیچکی درکم نمی کنه؟؟
زیستن با/بی بهانه؟؟
عشق قدیمیم پیشمه
تو یه مرکز تحقیقاتی مشغول کار و تحقیقم
درس می دم و تا می تونم کتاب می نویسم
تو کتاب بعدی اسمم میاد کنار اسم بابالنگ دراز
و خیلی چیزای دیگه...
تنها چیزی که می دونم اینه که تا اوج خوشبختیم راه زیادی نمونده
مریم، مریمی، سانتاماریا، جودی، میریام، استاد یا هر کس دیگه ای که باشم، فقط یه انسانم... یه انسان با توانایی هایی قابل تصور. یه انسان با همه ی نیازهای پوچ اما غیر قابل اغماض.
نقش بازی کردن برام سخته به خصوص وقتی که مجبورم بی صورتک نقش بازی کنم...
یه کم سخته، وقتی مجبورم با یه عالمه واژه عاشقانه که پرشون کردم از امید و انرژی جواب صدای تب دار و بی رمق بامداد و بدم، یه ابتکار خلقت با در نظر گرفتن تمام تضادهای بین ما...
شایدم سخت ترین کار دنیا این باشه که بشی همدم و همراز بابا لنگ درازت، نمی دونم کی هستی...اما مطمئنم دیدن اشکهای یه مرد، یه پدر به خصوص اگه بابا لنگ درازت باشه دیوونت می کنه...
اما شاید، فقط شاید، یکی از سخت ترینش شنیدن و تاب آوردن درد و دل شاگردات باشه، کسایی که براشون شدی یه بت، یه بت زنده "بی" یا " با" دل. یه کم دردناکه، که بفهمی یکی از بهترین شاگردات معتاده و ... یا اینکه شاگردت به خاطر تو و کلاست، تو مراسم سوم مادرش شرکت نکرده... اما شاید اوج فاجعه زمانیه که شاگردت تو چشمات نگاه کنه و بهت بگه که عاشقت شده.
کوله ام سنگینه از حرفهای نگفته، حرفهایی که می دونم تحمل کاغذی شدن رو ندارن.
پ.ن.
1. قدر مهربونیات بهم صبوری بده و یقیین.
2. فریاد سکوت سکوت.
واگویه
خدایا ممنونم به خاطر بودن امان و علی...می دونم که سنگ صبور یه دیوونه مثل من که چیزی واسه از دست دادن نداره _ جزء خودش_ خیلی سخته